تبليغاتX
پیچک تنهایی

پیچک تنهایی

شعر - عشق- عکس
نمیدونم؟

نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم.


 

برای همه دعا یادمون نره

http://artfiles.art.com/images/-/Laura-Monahan/Little-Girl-with-Pray-Rock-Print-C10201572.jpeg

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:53توسط سعید |
؟؟؟@!!؟

اون که یه وقتی تنها کسم بود، تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم، از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه، ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه، نمی دونستم نامهربونه

با اینکه رفته اما هنوز هم، از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه، هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دوام بیارم، روُ درد دوریش مرهم بذارم

اما نمی شه راهی ندارم ، نمی تونم من طاقت بیارم

----------------------------------

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند

گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش

بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

-------------------------

از اول هم من و تو ، ما نبودیم.....من وتو مال یک دنیا نبودیم

از اول هم در آن سردرگمی ها ، می گفتیم با هم هستیم، اما نبودیم

تمامش کن بیا از هم جدا شیم...بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمامش کن تا همین جا توی لحظه....از این تنهایی با هم رها شویم

تمامش کن ته این جاده بسته است...ته ش ما هستیم که قلبهایمان شکسته

بگو اینجا کجای قصه ماست...نگاه کن اول راهیم و خسته

نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست....تمام سهم ما از عشق این نیست

ما عشق اول هم بودیم ام....همیشه عشق اول بهترین نیست

از اول هم من و تو ما نبودیم

من و تو مال یک دنیا نبودیم

------------------------------

مردم حاضر هستند برای تحسین شدن جان بدهند. مردم آماده اند برای مورد تحسین واقع شدن، هر کاری بکنند.

-----------------------------

به یاد بسپار اگر بخواهی که با کمک دیگران برای خودت شخصیتی اختراع کنی، میان حال باقی خواهی ماند. تو هرگز شکوفایی هوش را تجربه نخواهی کرد

--------------------------

فریب واژه ها را نخور، مراقب واژه ها باش، تو می توانی در جنگلی از واژه ها گم شوی و هر چه بیش تر و بیش تر از حقیقت دور خواهی شد. حقیقت یک تجربه بی واژه است

-----------------------

دکارت: تنها واقعیت غیرقابل انکار زندگی این است که : من هستم

-------------------

اوشو: تنها چیزی که دیگران در مورد تو می گویند تقریبا ربطی به واقعیت تو ندارد.آنان تنها ظاهر ترا میشناسند و ظاهرها می توانند بسیار دروغین باشند

--------------------------------

بر عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن

----------------------

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش میشود. اخوان صفا

-------------------------------

دیروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ریختم و امروز هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم

--------------------------------

هفته ها طول کشید تا توانستم ترا دوست داشته باشم. روزها صرف شد تا عشق ترا باور کنم. پس از آن ماهها طول کشید تا توانستم به تو دلگرم شوم. اما افسوس که دلگرم شدن هفته ها زمان می خواهد و برای دلسرد شدن فقط لحظه ای کفایت می کند و تو چه آسان آنهمه حرارت را به کوهی یخ تبدیل کردی...

--------------------------

اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم

میان عشق و زیبایی ترا من دوست می دارم

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:52توسط سعید |
پیش از این........
پیش از این های فکر می کردم خدا





خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر….
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:48توسط سعید |
دلیل گریه ها
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:47توسط سعید |
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت11:31توسط صبا جون جونی |